|
مرابگذار تاآن آسمانهارا مرابگذارتاآن کهکشانهارا بزیربال خودسازم. مرابگذار. تابابالهای همتم اکنون کنم تسخیرآن سیاره ها هم قعردریارا رهایم کن نمیخواهم ببندی بالهایم را برودست ازسرم بردارو تنهایم گذارای عشق چومیدانم که خیری نیست باتو هم سفرگردم. رهایم کن نمیخواهم ببندی بالهایم را. مده زجرم مکن مشغول خلوتگاه قلبم را چومیدانم توهم بابیکسان یاری نخواهی کرد رهایم کن ................... مرابگذار برحالم مکن افزون دردم را من از سیلی دوران سیاهی ها رخم زرداست ازآن آوای راکت ها و رنگ خون .. دلم درد است همین کافی است بهرمن. ندارم طاقت دیگر رهایم کن و.... این دام خودت برمرغ دیگر نه. رهایم کن.. رهایم کن...رهایم کن..
|
Home
|