|
کنم احساس کم کم، شعلهءعشق آیدم دردل هوس را جاگذارم ، میرســــم بر یار صاحب دل خـــدایا:آتش کز عشق روشن کـــرده ای اینک نما تیزش بســـوزد، این وجودم تا شوم کـامـل تو ای ساقی نشان دادی،شراب وخم برای من چشان یک جرعهء ازآن دمی از خود شــوم غافل من اکنون نیمه مستم ،مجنونم ، دیوانه ام ،ساقی بریشانم ، ضعــیفم، بین منـــم یک بنـدهء باطل الا یا ایــهاالســــاقی،یک عمــری من درین دنـیا چشیدم ازهوس باده ، گنـاهــــان رابودم حامــل من ازبار گنـــاهان خــم بود بشتــم ، سـیه رویم چشان از شــربت عشقم ،شــــوم بر آرزو نايل اگر برمن چشانی جرعهءزان شـــربتت ســـاقی بجای مستی دیگر میشــوم یک بنـــده ای عاقل خلیل الله خلیل حبیبی
|
Home
|