|
نقد برخدا خــدایا خود نمــودی خلق ، آن چشـمان زیبارا خـــــدا: خود آفریدی ، بردل ما ، این تمنــــا را تو بنـــهادی کشــش اندر دل ما سوی مه رویان تو دادی چهرهء زیـبــــا، پریرویـــان رعنــا را تو شیطان آفریدی تاکه ، بفریبــــد من مسکـــین خودت ازبهر شیطان خــــانه دادی، این دل مارا خودت باریک میــــان هــا آفریدی اندرین د نیــا درین دنیا بپا کردی ،خودت این شور و غوغا را گناه ما چه با شــد ؟ جمله را خود خلق بنمــودی برای ما تو دادی ، بهر دیدن چشــــم بینـــــا را قضاوت کن خدایا ، عادلانه ، گو مقصر کیست؟ چرا ترســــانی ازآتش ، جوان و پیـــــر وبرنا را چرا آخر بهـــــــانه میتـــراشی بهر مخـلو قت تو خودت آفریدی ، گنــدم و، هم نفس حــــــوا را تو خود گفتی ، به شیطان ، تا فریبــــد مادرم حوا گرفتی باغ وجـــنت را ، بدادی رنج دنیـــــا را بهشـــتت کـافی باشد ، دوزخت ویران نمـا یارب ببخشا بار الـها ، از کــــــــرم این نقـــد بیجـــا را
به وصلت میرسم ای نازنین آهسته آهسته به چنگت آورم آخر ببین آهسته آهسته ازان روزی که غیبت زد بدان ای خورشیدعالم بپرسم آدرست از آن این آهسته آ هسته وفادارم به عشقت تا دم مردن عزیز من بشوی خط خشونت از جبین آهسته آهسته مکن پنهان رخت از چشم سرگردان من جانا بکن بر عشق من زین پس یقین آهسته آهسته اگر بامن جفارا پیشه ات بنموده ای بنگر کنم مهرو وفار ا جا گزین آهسته آهسته نخستین بار چون دیدم دوچشمان سیاهت را بر آمد از دل و جان آفرین آهسته آهسته
مادردرود برتو که مرا ناز کرده ای
امشب نوا دارد دلم،بس غصه هادارددلم ازهجرتو ای نازنین ، فــریادهـــا دارد دلم دورازعزیزانم درین غربت ســرا افتاده ام دریادت ای شیرین سخن،خداخدادارددلم مهرت بیامد قبــض کـــرد ،آزادیم رانازنین درهرکجاباشم کنــون ،فرمان روا دارددلم چشمان معصومت مرابادیگران بیگانه کرد ازدوریت ای جان من،این شکوه هادارددلم دراولیـــن نوروزیت اندرکنــــارت نیســـتم زین درد میسوزد تنم ،شــورو نوا دارددلـم بادامبارک سـال نو برگل بهـــارانت شــود سال نیکو باشد ترا این را دعا دارد دلــــم این شعر تقدیم تو با د ،ازدور میبوسـم ترا کوتا شود این سالها ، این مدعــا دارد دلم نوروز ۱۳۸۷ تهران - خوابگاه
کنم احساس کم کم، شعلهءعشق آیدم دردل هوس را جاگذارم ، میرســــم بر یار صاحب دل خـــدایا:آتش کز عشق روشن کـــرده ای اینک نما تیزش بســـوزد، این وجودم تا شوم کـامـل تو ای ساقی نشان دادی،شراب وخم برای من چشان یک جرعهء ازآن دمی از خود شــوم غافل من اکنون نیمه مستم ،مجنونم ، دیوانه ام ،ساقی بریشانم ، ضعــیفم، بین منـــم یک بنـدهء باطل الا یا ایــهاالســــاقی،یک عمــری من درین دنـیا چشیدم ازهوس باده ، گنـاهــــان رابودم حامــل من ازبار گنـــاهان خــم بود بشتــم ، سـیه رویم چشان از شــربت عشقم ،شــــوم بر آرزو نايل اگر برمن چشانی جرعهءزان شـــربتت ســـاقی بجای مستی دیگر میشــوم یک بنـــده ای عاقل خلیل الله خلیل حبیبی
|
Home
|